
| هر کس به تماشایی رفتهست به صحرایی | ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی | |
| یا چشم نمیبیند یا راه نمیداند | هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی | |
| دیوانهی عشقت را جایی نظر افتادهست | کان جا نتواند رفت اندیشهی دانایی | |
| امّید تو بیرون برد از دل همه امّیدی | سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی | |
| زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش | آن کش نظری باشد با قامت زیبایی | |
| گویند رفیقانم در عشق چه سر داری | گویم که سری دارم درباخته در پایی | |
| زنهار نمیخواهم کز کشتن امانم ده | تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی | |
| در پارس که تا بودهست از ولوله آسودهست | بیم است که برخیزد از حسن تو غوغایی | |
| من دست نخواهم برد الّا به سر زلفت | گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی | |
| گویند تمنّایی از دوست بکن سعدی | جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنّایی |
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 0:25 توسط ابوالفضل محدثی
|
هر کاری که انسان باورش این است که نسبت به آن ضعیف است نمی تواند آن کار را انجام بدهد... هر کشوری که اعتقادش این باشد که خودش نمی تواند صنعتی را ایجاد کند، این ملت محکوم به این است که تا آخر نتواند، و این اساس نقشه هایی بوده است که برای ملل ضعیف دنیا قدرت های بزرگ کشیده اند. "امام خمینی (ره)"